سيد محمد باقر برقعى
387
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
رفعت قَدرِ تو را شاهد به قرآن هل اتى * هست اين تشريف حق شايستهء بالاى تو راست گويم اينكه شهر علم احمد ، را درى * كج رود خامى كه بگزيند كسى بر جاى تو كن نگاهى سوى « قاضى » زان كه از لطفت شها * دارد اميد شفاعت عاشق شيداى تو روا مدار دلم به سنگ حوادث ز بس شكسته شود * هنوز نامده بر لب نفس شكسته شود چو عندليب از اين تنگنا به باغ روم * اگر ز باد بهارى قفس شكسته شود هزار گلشن عشقم كه در هواى گلى * مرا به ديده و دل خار و خس شكسته شود دراى قافلهء يار رفته از بر من * به گوش تا نرسد گو جرس شكسته شود مرا ز ساحت ميخانه دور كرد به جور * دل ستمگر و دست عسس شكسته شود ستمگرى دل ما را ، اگر شكست چه غم * عجب بود كه ز فريادرس شكسته شود چو بر اريكهء قدرت نشستهاى ، هشدار * روا مدار كه يك دل ز كس شكسته شود رسى ز بالوپر عشق « قاضيا » تا عرش * اگر كه پاى هوا و هوس شكسته شود در مدح ابا عبد اللّه الحسين عليه السّلام قربان آن شهى كه به حق جان نثار كرد * اسلام را به دادن جان پايدار كرد آموخت درس رادى و مردانگى به خلق * با نهضتى كه آن شه والاتبار كرد كاخ ستم به اوج فلك سر كشيده بود * با سيل خون خويش خراب آن حصار كرد سيراب كرد گلشن دين را به خون خويش * فصل خزان باغ نبى را بهار كرد شد قطعهقطعه پيكر پاكش به راه دين * حق را به چشم عالميان آشكار كرد در راه دوست داد به صد شوق سر ز دست * دين خداى را به جهان استوار كرد اى شاه تشنهلب كه شهانند ، بندهات * هركس كه شد غلام درت افتخار كرد خوشبخت آن كسى كه چو « قاضى » بدور عمر * از جان غلامى در تو اختيار كرد